خرید بک لینک
بعد از اینکه از مسافرت مشهد برگشتیم تصمیم گرفتیم پارمیس خانم رو عقیقه کنیم هم برای سلامیش گسفندی قربونی کرده باشیم و هم برای چشم هاش که ایشالا زودتر خوب شن.

قرار بر این شد که 14 آبان مراسمش رو بگیریم.

تو خونه مامانم مراسم برگزار شد .

کل هفته رو کار داشتیم اول رفتیم قصابی برای گوسفند که خودش روز چهارشنبه ظهر اومد و قروبنیش کرد و گوشتهاش رو جدا کرد و استخونهاش هم زحمت خاله مریم شد بلغور پخت و هم خودشون خوردن و هم به بیرون دادن و بعد هم استخوناهاش رو چال کردن وقتی گوسفند رو بردیم خونه مامانم قربونی کنیم پارمیس و غزل چنان ذوقی کرده بودن و بع بعی می گفتن که ادم ذوق می کرد موقع سر بریدنش اون دو تا فسقلی رو بردیم تو تا نبینن سربریدنش رو و تویه روحیه شون تاثیر ندازه

کشتن گوسفند که تمام شد آشغال های شکبه اش رو رفتیم تویه بیابون های اطراف شهر چال کنیم من و فرهاد رفتیم پارمیس هم بردیم که تو ماشین بخوابه چون از صبح زود نخوابیده بود تا سوار ماشین شدیم از خستگی خواب رفت چند جا بیرون شهر وایستادیم که اشغاله ا رو چال کنیم ولی این قدر زمین سفت بود که نشد چاله بکنیم بالاخره بیخال شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ که بببنیم میزاره جلوه خونشون توی جوب چال کنیم که اجزه داد.

قرار شد فرداش تویه جوب جلویه خونه آشغال ها رو چال کنیم ماشین یه بویی بدی گرفته بود که نگو بابابب فردا جوب رو کند البته یه کم کند و یه کمش رو داد بچه افغانی ها که رد می شدن کند اشغال ها رو ریختیم تو گودال و چالشون کردیم و یه پولی هم داد بچه ها و رفتن ماشین تا دو سه ساعت همین جور بو می داد

بعد هم رفتیم سراغ آشپزخونه و سفارش غذا دادیم و گفتیم برای جمعه 14 ابان می خوایم که گفت باید 14 کیلو گوشت کوسفند بیارید و دو کیلو هم گوشت گوساله بخرید تا چرب نشه کبابتون ما هم روز پنجشنبه همه سفارشات رو بردیم در آشپزخونه تحویل دادیم.

میوه هم که نارنگی و لیمو بود خریدش رو پنجشنبه انجام دادیم و ظروف یکبار مصرف و سفره و نوشابه هم از شنبه خریده بودیم گذاشته بودیم خونه مامانم آماده

شب پنجشنبه خونه خاله مریم دعوت بودیم تا همین بلغورها را بخوریم وزحمت کشیده بود برای ما جدا پخته بود چون ما و مامانم اینها از گوشت گوسفند نمی باست بخوریم شام که خوردیم زود با خاله سمیه رفتیم خونه مامانم تا یکم تمیز کنیم و پارمیس هم گذاشتیم خونه خاله مریم بمونه تا ما به کارهامون برسیم . تا 11 اونجا بودیم و بعد دیگه مامانم اینها اومدن و ما هم رفتیم خونه.

صبح جمعه پا شدیم و صبحانه خوردیم رفتیم خونه مامانم بقیه کارها رو انجام بدیم که مامانم و بابام و داعی و خاله زحمت کشیده بود خونه رو مرتب و تمیز کرده بودن من هم میوه ها رو شستم و یه سری کار دیگه انجام دادم و بابا فرهاد که خریدهای بیرون رو انجام داد

ظهر عدس پلو از بیون گرفتیم و خوردیم و ما رفتیم خونه که استراحت کنیم تا 4 خوابیدیم و 4 نیم اومدیم خونه مامانم که دیدیم ای بابا شیطونی خاله سمیه کار دستش داده بود رفته بود تاب بازی کنه تویه تاب بچه ها تاب کنده شده بود و افتاده بود حالا باسنش درد می کرد و نمی تونست از جاش تکون بخوره بیچاره مامانم چقدر جوش زده بود

بالاخره ساعت 6 نیم اولین مهممون اومد و شرو کردیم پذیرایی کردن قرار بود ساعت 8 نیم بریم شام بگیریم ولی بعضی مهمون ها دیر اومدن و مجبور شدیم ساعت 8 بریم شام رو بگیریم پارمیس هم که کلی بچه دورش جمع شده بودن خوشحال و بود و بازی می کرد.

بالاخره بابا و دایی رفتن شم و اوردن و کشیدیم و پذیرایی کردیم و خوردیم و تمام شد

وقتی همه مهمون ها خداحافظی کردن و رفتن و به بعضی ها هم که نیامده بودن دادیم و برای ه چند تا خانواده تنگ دست هم دادیم و 7 الی 8 تا هم ظرف کردیم دادیم به سفورهای شهرداری که زحمت جمع آوری زباله ها و جارو کردن رو می کشیدن .

بالاخره شب تمام شد و پارمیس هم که خسته بود اذیت هاش شروع شده بود دیگه رفتیم خونه و خوابیدیم تا پارمیس خواب رفت ساعت 12 شد ما هم که خسته شده بویدم دیگه چیزی نفهیمیدم و زود خواب رفتیم

این هم از مراسم عقیقه پارمیس خانم که به خوبی برگزار شد

+ نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۹۵ساعت 12:18 توسط مامان |

برچسب: عقیقه, نویسنده: نگار رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:33

صفحه بندی